تبليغاتX
 
هم صداي بي صدا!!!!!!!!!


ميخوام باهات حرف بزنم امشب دلم بارونيه
اشكام به ياد تو اومد دل تو سينم زندونيه
اگه ميگم دوست دارم مي‌خوام كه باور بكني
بي تو دل من مي ميره، بي تو رو به ويرونيه
وقتي ميگم دوست دارم توي دلم غم مي‌شينه
نگام به دوردورا ميره يه ماه تو رويا مي بينه
ميگم كه اين ماه منه ولي پيش من نمياد
بايد فقط نگاش كنم صدام ولي درنمياد
بغضم تو سينه ميشكنه دلم رو ويرون مي كنه
ولي بازم نمي تونه عشقتو بيرون بكنه
دلت مياد كه اينقدر با دل من جفا كني
اشك منو دربياري كه يه ذره وفا كني
تو دفتر خاطره‌هام عاشقي رو سر مي‌كنم
كاشكي مي‌شد كه فكري هم تو سطر آخر بكنم
تو سطر آخر دلم چيزي منو عذاب ميده
نمي تونم بهت بگم، غم تو دلم جواب ميده

2 نوشته شده در 2008/5/19ساعت 23:45 توسط masi |

سلام.... سلام.... سلام !!!!!!!!!!!!

ساله ننننننننوتون مبارک(البته بعد از یک ماه)

دوستای گلم شرمنده که اینقدر دیر دارم سال نو رو تبریک میگم

خوب زندگیه دیگه مشکلات داره....اونم کِی اول سالی شانس ما رو می بینید

عیدمون..............شد

امیدوارم سال خوفی داشته باشید

 به شما خوش گذشته باشه نه مثل من..........

...

به مناسبت سال موووووش بزن کفوموشه چه ذوقی کرد

عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار

 خوش به حال روزگارخوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز

 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب خوب به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

 نقل و سبزه در میان سفره نیست

 جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

 

2 نوشته شده در 2008/5/2ساعت 23:32 توسط masi |

دوباره دلم گرفته!!!!!!!!!

البته من همیشه دلم گرفتست اگرم گهگاهی می خندم خنده ی زورکی.!!!! 

 فقط  لبام می خندن!!! در حالی که در اوج خنده یاد بد بختیام ....دلتنگیام .....

 یاد تنهاییامو یاد صد تا چیزایی که به زبون آوردنش محاله میو فتم

همیشه تنهایی رو دوس داشتم ودوس دارم  از اهنگای    شاد متنفرم

دوس دارم همپای موزیکای غمگین ببارم از خودم بدم میاد ولی نمی دونم چرا؟؟؟

 احساس گناه  می کنم ولی بازم نمی دونم چرا  ؟؟؟

احساس میکنم برا بعضییییییییییییییییییا دارم نقش عروسکو بازی می کنم!!!!

اخه چرا ادما این جوریند ..........نمیدونم شاید همه این جوری نباشن ولی

اگه بدونم همه ادما مثل همن حتی 1 دقیقه ی دیگم به خودم مجال نفس کشیدن نمیدادم

میدونم خودم خودمو نیافریدم که بخوام از دنیا ببرمم ولی بعضی وقتا انقد بهم فشار میاد

 که شیطوونه میگه کارمو تموم کنم حیف که از مرگ بد جوری میترسم و گرنه...

احساس می کنم موجودی بسیار بی مصرفم که 100٪ هستم

 از ادمای....اخه چرا با احساس یه دختری بازی می کنند هااااااا

مگه این دختره طاقت این دلتنگیارو داره ( حال بماند که من احساساتی رفتار میکنم ولی اطرافیان منو لوس نونور و مامانی خطاب میکنن)

قبلا فکر می کردم منم که دل نازکم ولی چند وقت پیش توی امام زاده یه پسررو دیدم که ذریحو چسبیده بودوبا اون ابهتش آن چنان اشکی از گوشه چشمش  سرازیر شده بود که دلم براش کباب شد با خودم گفتم این که مثلا مرده.. دلش سنگه.. این جوری زار بزنه پس من چی؟؟بعد تو فکر فرو رفتم که چی باعث دلتنگیش شده  100000تادلیل آوردم براش ولی به نتیجه نرسیدم فقط متوجه شدم  که زخمش عمیقه!!!آهی کشیدمو  خدارو شکر کردم!!! من هنوز خیلی خوب موندم....

 

2 نوشته شده در 2008/3/13ساعت 23:43 توسط masi |

2 نوشته شده در 2008/3/6ساعت 1:22 توسط masi |

 

دلتنگی!!!

تا حالادلتنگ شدی؟؟؟

اصلا میدونی دلتنگی چیه اونم از بدترین نوعش؟

بزرگترین دلتنگی اینه که  بدونی اونی که دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه

اینه که بدونی یه روزی از کسی که دوسش داری باید جدا بشی چه بخوای چه نخوای

اینه که چون میدونی هیچ وقت بهش نمی رسی بهش نگی که دوسش داری چون گفتنش بی فایدس این جوری که مجبور می شی عشقتو ازش پنهون کنی!!!

**خدا کنه که این بلا سر هیچ کی نیاد****

2 نوشته شده در 2008/3/6ساعت 1:7 توسط masi |

خیلی سخته!!!!

 

2 نوشته شده در 2008/3/3ساعت 0:56 توسط masi |

تقدیم به  اون کسی که می دوونم  دلشو بد جور شکوندم

 از صمیم قلب ازش معذرت میخوام  افسوس کاش خودشم اینارو می خوند که فکر نکنم...

آخه نمیدونم روم نمیشه یا مغرورم که نمی تونم رودر رو ازش معذرت خواهی کنم!!!

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم

و یا از روی خود خواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه کردی

اگر بد کردمو هرگز به روی خود نیاوردی

گناهم را ببخش!!!

 

 

2 نوشته شده در 2008/3/3ساعت 0:44 توسط masi |

دیوار

 

کلمه ی دیوار رو حتما شنیدید نمیدونم وقتی میشنوید چه حسی به شما دست میده وشما رویاد چی می اندازه؟؟

کلمه ی دیوار رو حتما شنیدید نمیدونم وقتی میشنوید چه حسی به شما دست میده وشما رویاد چی می اندازه؟؟

شاید مفهوم فیزیکی دیوار به ذهنتون بیاد

دیوار از لحاظ معماری به جسم سختی گفته میشه که با مصالح مختلف بنا میشه و بین دو فضا فاصله میاره

این دیوار محل سکونت افراد رو از هم جدا میسازه

به نظر من ....

ـ دیوارفاصله ای است که دیگران میان ما و آن چه دوست داریم می کشند

ـ دیوار فاصله ای است که ما میان خودمان وآن چه دوست نداریم و نمی خواهیم با آن در تماس باشیم  می کشیم

ـ دیوار مجموعه ای از عواملی است که به ما تحمیل میشود

ـ  کاش حداقل این دیوار یه کم کوتاهتر بود

   *****مگه چی می شد هااا*****

 

 

2 نوشته شده در 2008/2/28ساعت 22:37 توسط masi |

نمی تونم فراموشش کنم !!!

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم
که از من عاشقتر باشد واز من برای تو مهربانتر
من تو را به کسی هدیه می دهم
که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور در خشم ,مهربانی ,دلتنگی,در هزار همهمه ی دنیا یکه وتنها بشناسد
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم
که راز افتاب گردان وتمام سخاوتهای عاشقانه ی این گل معصوم را بداند وترنم دلپذیر هر اهنگ .....هر نجوای کوچک برایش یک خاطره ی کوچک باشد
او باید از رنگین کمان چشمان تو بفهمد که امروز هوای دلت افتابی است یا ان دلی که برایش می میرم سردو بارانی است ............
ای بهانه ی زنده بودنم
تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهم
که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من
همان طور عاشق ..........همان طور مبهوت وقار و جمال بی مثال تو

ایا کسی پیدا خواهد شد؟؟؟؟؟
از من عاشق تر ؟؟؟ از من برای تو مهربان تر ؟؟؟
تو را به او سخاوتمندانه به دنیای حسرت خواهم بخشید
واو را که از من برای تو عاشق تر است هزار بار خواهم بوسیدو.............

نمی دونم چرا هر چی بیشتر سعی میکنم فراموشش کنم بیشتر عاشقش می شم

2 نوشته شده در 2008/2/11ساعت 0:34 توسط masi |

زني كه ميداند هميشه تنهاست!!!!!!!!!!!!

روي دايره كبود آرزوهاي پرپرم ،
تصوير كهنه زني را مي بينم
كه آه هاي پي در پي و غريبانه اش ،
به بيماري صعب العلاج حسرت ، مبتلا شده
و مرثيه هاي بلوغ دير رس غزلهايش را،
با دو قطره اشك
به خورد نفس هاي رو به آخرش ، مي دهد...
روي نفس هاي بوي خفاش گرفته ام ،
در آخرين سجده هاي باراني ،
سيماي در هم شكسته زني را مي بينم كه،
از تصوير مكدر خواب هاي سيلي خورده اش ،
هراس مي كند
و افسوس هم كه دستي نمي بينم
تا خونبارش غزلهاي تاراج رفته ام را ،
تشييع كند...!
بانو!
بيم نداشته باش!
اينجا ، عاقبت شبي،
غزل فروش شهر ،
گريه هايت را ،
بازيافت مي كند...!
2 نوشته شده در 2008/2/8ساعت 23:45 توسط masi |


طراح قالب
masi
BLOGFA